تبليغاتX
فیلسوف احمق


فیلسوف احمق

تولد...اعتراف...بارون...دستای یخ!!!

تا صبح داشت باروون میبارید ....

نشستم روی تخت پرده رو جمع کردم چشم دوختم به درختا که زیر باروون دارن عشق بازی میکنن....

توی فکر بودم هندزفیری توی گوشم بود یهو چشم باز کردم دیدم 43 تا آهنگ گوش کردم اما انگاری کر بودم چون هیچی نشنیدم ....

توی فکر بودم ....

ساعت 3 صبح دوشنبه س ....

11 آبان 88 ....

روز تولدم ....

وای رفتم توی 20 سال.....

پیش خودم میگم توی این 19 سال چی کار کردی....

کلی اشتباه مخم سوت میکش میخوام اعتراف کنم میخوام روز تولدم به خطاهام اعتراف کنم پس گوش کنین....

1.      هیچ وقت بچه ی خوبی نبودم از دیوار راست بالا میرفتم همه رو اذیت میکردم به مامانم جواب برمیگردوندم

2.      توی مدرسه همه به خونم تشنه بودن یه پام دفتر بود یه پام بیرون کلاس درسم درست حسابی نمی خوندم همش تقلب...

3.      رفتم اول دبیرستان عاشق شدم ....

4.      گفتم دوست دارم و سوم دبیرستان ولم کرد رفت

5.      یکی عاشقم شد منم گفتم باشه

6.      یکی رو بدبخت کردم اما با من خوشبخت ...خوشبخت تر از هر کسی توی دنیا چون من دردامو به روو نمیارم همیشه لبخند میزنم ...اونم خوشبخت با من ....خوشبخت...

7.      کنکور ندادم ....بابام سرشو تکون داد هیچی نگفت بازم ریخت توو خودش....

8.      الان میرم پیش دانشگاهی... بابام خیلی خوشحال!!!

هم اشتباهامو گفتم هم تصیحح بعضی از کارامو البته اگه بشه اسمشو گذاشت جبران ....

دستام خیلی سرد دکمه های کیبورد زیر انگشتام حس نمیکنم نکنه تموم کردم نفسام سنگین اما هستم نباید الان تموم کرد قرار دارم امروز روز میلاد من قرار دارم میخوام برم بیرون با کسی که خوشبخت ترین آدم روی زمین به خاطر داشتن من نباید الان برم .....نباید ....

بازم داره بارون میباره حتی خدا هم میدونه من چه قدر عاشق بارون و برگای زردم که دارن از درختا میریزن چند ساله روز تولدم بارون میاد ...

خدا هم داره به من تولدمو تبریک میگه...

I LOVE YOU MY GOD          

پ.ن: هر روز خُل تر از دیروز ....دینگ دینگ!!!

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت12:56توسط ژوکر |
خزون....
فصل من از راه رسید ....

فصل خاطرات فصل آرامش فصل بارون فصل برگای زرد .....

وقتی مهر میاد بو و خاطرات مدرسه تمام ذهنمو پر میکن با این ازش بیزارم ....

وقتی پشت پنجره منتظر غروبم انگاری تمام آرامش دنیا با صدای قمشی توی اون لحظه خلاصه شده...

وقتی بارون میاد میرم توی پارک قدم میزنم یه نگاهی به نیمکت خیس میندازم اما رووش نمیشینم بغضمو قورت میدم و رد میشم اشکام توی بارون گم میشن.....

وقتی برگای زرد و نارنجی از شاخه های درختا میریزه روی سنگ فرش پیاده رو با هر قدمی که روشون میذارم صدای خش خشون مثل صدای ناله ها و حرفای نگفته ی من....

پاییز اومد تا من دوباره جون بگیرم دلگیری پاییز بهم نفس میده......

پ.ن: خیلی وقت بود نیومده بودم انگاری قفلم الانم اینارو به زور نوشتم .....

پ.ن: برام دعا کنید کلی برنامه دارم که اگر درست پیش بره یه نفس راحت میکشم ....

پ.ن: تا آبان به احتمال آپ نکنم دارم اگر سر نزدم شرمنده به بزرگی خودتون ببخشید.....

+نوشته شده در چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت18:58توسط ژوکر |
منتظر
توی کافی نت نشستم الان ....

سرم خیلی درد میکنه انقدر که دارم کور میشم ....

کلی آدم دو رو برم هست که همه فقط به یه دلیل اومدن کافی نت دارن واسه دانشگاه انتخاب رشته میکنن...

اما من حتی نرفتم که کنکور بدم ...

وقتی بابام شنید کنکور ندادم فقط سرشو تکون داد و هیچی نگفت...

به همه گفتم سال دیگه اما خودم از فردام مطمئن نیستم چه برس به یه سال دیگه....

منتظرم ....

چشم دوختم به ساعت ....

چشم دوختم به تلفن....

چشم دوختم به جاده ....

پشت شیشه نشستم و دارم به گرمای طاقت فرسا نگاه میکنم که حتی درختارو هم کلافه کرده....

پ.ن: سرم خیلی درد میکنه میخواستم یه چیز دیگه بنویسم اما انگار قفلم....

 

+نوشته شده در جمعه شانزدهم مرداد 1388ساعت19:49توسط ژوکر |
لرزش
دستم داشت میلرزید انقدر شدید که نمیتونستم بخونم نوشته ی روی کاغذو....

نگام کرد گفت وای .....چته؟؟

چرا انقدر دستات میلرزه دختر!!!

یه لبخند تلخ بهش زدم ....

گفتم هیچی نیست یه هفتس اینجوریه.....

خندیدم گفتم یادت میاد همیشه میگفتم واسم یه تخت بگیر توو امین آباد لب پنجره انگاری واقعاْ لازمش دارم .....

پ.ن: کسی نمیخواد هم اتاقیم بشه؟؟؟

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت20:41توسط ژوکر |
پشت پرده...

 

مامان گفت این خوانندهه اصلاً آهنگ شاد نمیخونه ....

منم داشتم با آهنگ زمزمه میکردم...

گفتم آره همیشه غمگین میخونه...

گفت حتماً یه غمی توو دلش داره که غمگین همیشه ....

لبخند زدم بهش گفتم همه یه غمی دارن به وسعت تموم دردای دنیا که هیچ کس نمیدونه...

مامان هیچی نگفت چون خودشم غمی داره که هیچ کس نمیدونه...

پاشدم رفتم...

گیتارو بغلم کردم شروع کردم به زدن ....

داشتم زمزمه میکردم

میای بیا ولی حیف، حیف دیگه خیلی دیر

حالا که خاطراتت یکی یکی میمیره

مامان داشت نگاهم میکرد ...

گفت تو چه غمی داری که همیشه غمگین میزنی و میخونی...

نگاهش کردم گفتم داری میری پشت سرت درو ببند....

رفت و درو بست دیگه هیچی نپرسید....

توی کلاس نشسته بودم داشتم بازم میزدم این بار یه آهنگ دیگه ....

کجای این جنگل شب پنهون میشی خورشیدکم

پشت کدوم سد سکوت پر میکشی چکاوکم

چرا به من شک میکنی من که منم برای تو

لبریزم از عشق تو و سرشارم از هوای تو

دست کدوم غزل بدم نبض دل عاشقمو

پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقمو

گریه نمیکنم نرو

آه نمیکشم بشین

حرف نمیزنم بمون

بغض نمیکنم ببین

استاد بعد این که خودش یه بار دیگه آهنگ و زد و خوند ...

نگاهم کرد...

گفت همیشه لبخند میزنی اما نگاهت یه چیزی داره توش و دلت که خیلی پر....

من باز هم لبخند زدم ...

گفت چرا؟

گفتم هر کسی در بیکران آرزوهایش غمی دارد هر کسی با دردهایش عالمی دارد

دیگه هیچی نگفت یک بار دیگه زد و خوند...

توی بغلش بودم گفت دلم ازت خیلی پر همیشه میخواستم اینو بهت بگم به من یه دروغ گفتی ازت هر وقت میپرسم که شاید این بار راستش رو بگی اما باز هم دروغ میگی...

خودم رو از بغلش کشیدم بیرون رنگم پریده بود گفتم تو رو جون من بگو چه دروغی...

گفت ولش کن بی خیال ...

گفتم تو رو جون من بگو دارم دق میکنم ...

خندید گفت شوخی کردم میخواستم عکس العملت رو ببینم ...

نفس عمیق کشیدم رفتم توو بغلش اما با بغض...

گفت چته پاشو برام بزن اخمو...

زدم اما این بار بدتر از همیشه چون باهاش گریه کردم ...

بازم بغلم کرد گفت غلط کردم نمیخوام دیگه برام بزنی...

 

پ.ن: میترسم....که یه روز این چشما منو لو بدن...میترسم...

 

+نوشته شده در چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت0:41توسط ژوکر |
اتمام...

توی آخرین لحظاتی که داری از کلی خاطره جدا میشی....

توی آخرین لحظاتی که داری واسه خودت یه شریک انتخاب میکنی....

توی آخرین لحظاتی که داری جای یه نفر تبدیل به دو نفر میشی...

توی  آخرین لحظاتی که داری فاصله میگیری از همه....

من دارم به این فکر میکنم که زندگی چه تخمی وار در گذر.....

 

پ.ن: ....

+نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت20:21توسط ژوکر |
؟؟؟
Delete

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت19:31توسط ژوکر |
!!!
Delete

+نوشته شده در جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت12:57توسط ژوکر |
...
Delete

+نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت17:3توسط ژوکر |
عیدتونننننننننننننننننننننننننننن مبارکککککککککککککک....

امیدواریم عید با بوسه هایش ، بهار با گلهایش و سال نو
با امیدهایش برتو ای عزیز ترین مبارک باشد

 پ.ن: خیلی دوست داشتم بیام دونه دونه واسه همتون کامنت بذارم و سال نو رو تبریک بگم اما شرمنده که وقت نشد.....

همتونو دوست دارم شاد و خوشحال باشین ای عزیزان بوسسسسسسس

+نوشته شده در جمعه سی ام اسفند 1387ساعت14:21توسط ژوکر |
بوی عید...

وقتی مدرسه میرفتم بوی عید خیلی بیشتر حس میشد بوی بهار همه جارو برمی داشت ...

یادمه همیشه نزدیکای عید چون توو مدرسه بی کار بودیم میرفتیم وسطی بازی میکردیم یا استپ هوایی همه بهمون میخندیدن میگفتن اینارو نگاه دخترای گنده مثلاَ ارشد مدرسه ان اما ما همیشه واسه خودمون خوش بودیم ....خوش بودیم

وقتی میری توو خیابوونا بوی نویی میاد همه در حال خریدن همه جا شلوغ....

اما من از شلوغی متنفرم سعی میکنم زیاد نرم بیرون...

قدیما عیدم عطر و بوش بیشتر بود..

به خصوص بوی وایتکس و تمیزیش...

امروز پنجره رو باز کردم تا هوای بهاری بیاد توو اتاق...

داشتم لباسامو تا میکردم و وسایلمو جمع و جور میکردم ....

اصلاً حواسم نبود داشتم یه آهنگ ملایم انگلیسی گوش میکردم حسابی توو حس بودم ...

که یه دفعه چشام خورد به ساعتم دیدم امروز 20تمه جا خوردم  گفتم 10 روز دیگه عید ....

یه سال دیگه از زندگیم گذشت حتی بدون این که پیشرفتی کنم یا تغییری پیش بیاد....

واقعاً به حال خودم دلم سوخت که چه قدر زندگیم مسخره در حال گذر....

امیدوارم امسال همه چی خوب باشه واسه همه  بعد هم واسه من اول شما دوست عزیز...

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت18:54توسط ژوکر |
روزای آخر

هر روز که میگذره و زمان رو به جلو حرکت میکنه یه احساسی بهم دست میده ....

هر ثانیه که میگذره حس میکنم دارم از خودم بیشتر دور میشم ....

هر روز که به بهار نزدیک تر میشه دلم بیشتر واسه خودم تنگ میشه...

وقتی که مشینم لب پنجره و غروب جمعه رو میبینم حس میکنم که چه قدر دلم برای تک تک لحظه های گذشته تنگ میشه...

وقتی دونه دونه دوستایی که باهاشون بودم رو باید به یه نحوی ازشون جدا بشم این برام درد ....

این برام عذاب که دارم بزرگ میشم ....

دارم جدا میشم .....

اما همیشه با خودم میگم هر کسی که توو زندگیم حتی اگه چند روزم دوسش داشته باشم و باهاش باشم تا آخرین لحظه ی عمرم یادشو خاطراتش توی مغزم حک میشه...

تقدیم به همه ی کسایی که یه روزی حتی یه ساعت باهام بودم لبخند روو لبام آوردن یا منو به فکر واداشتن و اشکمو در آوردن بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس.......

+نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت13:36توسط ژوکر |
خسته ام...
خسته ام از این هوای بهاری...
خسته ام از مردم این شهر...
خسته ام از خاطرات...
خسته ام از این شهر سرد...
خسته ام از یاد تو...
خسته ام از این بغض...
خسته ام از این نقاب...
خسته ام از زندگی...
ای خدا کی قرار نقش من تموم بشه؟ کی؟؟
+نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت0:8توسط ژوکر |
واژه...

بعضی لغات با این که خیلی کوتاه هستن اما معنایی دارن به وسعت یه اقیانوس درد یه کهکشان شادی و خیلی چیزای دیگه....

لغات به 2 دسته تقسیم میشن دسته ای که باعث درد و عذاب و دسته دیگر که باعث شادی و سرور....

دسته اول شامل درد و عذاب:

تنهایی، گریه، مرگ ( در هر دو حالت قرار داره )، رفتن،  نفرت ،جدایی، چشم انتظار و . . .

دسته دوم باعث شادی و سرور:

دو نفری، عروسی ( در هر دو حالت قرار داره )،آمدن، عشق ، دست در دست، رفتن به استقبال و ...

اینایی که نوشتم همه نقاط مقابل هم بودن و هزاران واژه ی دیگه که اگر بخوام تک تک نام ببرم منو از بلاگفا پرت میکنن بیرون.

البته بعضی کلمات که خیلی ها رو خوشحال میکنه منو عذاب میده مثل عید :-&  من از عید و عید دیدنی بیزارم چون واقعاً کار مسخره ای از خرید عید که حالم بهم میخوره چون مزخرف ترن چیزا مد میشن اما کاملاً برعکس عاشق محرم هستم واسه رفتن بیرونو گشتن :-D  البته اینم بگم من کلاً با بقیه ی مردم عادی فرق میکنم .... :-P

خب اینارو گفتم تا بدونم واژه ی مورد علاقه ی هر کدوم از شما چیه و واژه هایی که ازشون بیزارید!؟!؟

 

+نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1387ساعت22:55توسط ژوکر |
کابوس....

میخوام براتون یکی از خوابامو تعریف کنم که به هر کی تعریف کردم گفته بر اثر دیدن فیلم های ترسناک و چرت و پرت به این وضع افتادم ...

داشتم خواب میدیم سوار ماشین شدم و میخوام بیام خونه وقتی که سوارشدم دیدیم بیرون تاریکی مطلق به راننده گفتم آقا ببخشید راه رو دارین اشتباه میرین اما اون در جواب گفت: نه خانم من میدونم خودم از کجا برم.منم که ترسیده بودم هیچی نگفتم تا رسید به یه کوچه ی بن بست و منو پرت کرد توی آپارتمان.وقتی وارد شدم دیدم نوشته باید شما این 5 طبقه رو رد کنید تا بتونید زنده بمونید ( دقیقاً عین فیلم saw) خدایی اینو که دیدم سکته زدم میخواستم بیام بیرون که دیدم در پشت سرم بسته شده  به اجبار رفتم وارد طبقه ی اول شدم در رو که وا کردم در پشت سرم بسته شد دیدم که توو هر واحد حدود 40 تا اتاق هست خلاصه میگم براتون دیدم توو کل اتاقا پر قفس که آدما توشن و با قلتک از روشون رد شدن با چه مصیبتی از روی این قفسا پریدم و تونستم بیام بیرون رفتم طبقه ی دوم که وقتی وارد شدم دیدم 40 تا اتاق که به هر طرف میرم آخرش به دره میرسه و هیچ راه فراری نیست که یه دفعه یکی از پشت یه چیزی کوبید به سرم و وقتی به هوش اومدم دیدم منو بستن به سقف ( عزیزان یادم نمیاد چه جوری از این جا خارج شدم شرمنده) بعد رفتم طبقه ی سوم که وقتی وارد شدم پام رفت روی یه کاشی و دیوارا تکون خوردن و شروع به هم نزدیک شدن کردن شانس آوردم روی دیوارا آهن نیزه مانند بود از اونا رفتم بالا و چون که سقف نداشت از اونجا هم پریدم پایین و وارد طبقه ی 4 شدم که دیدم یه نفر چند نفرو به صف کرده  و منم صدا کرد گفت اگه هر کی سئوال رو جواب نده پرتش میکنیم توی اتاق زامبیا دستمون یه کتاب داد گفت حالا صحفه ی 30 رو بیارید 60 ثانیه هم زمان دارید من بدبخت میخواستم از 29 برم 30 میپرید 50 میخواستم از 35 برم 30 میپرید 12 خلاصه وقت تموم شد و منو انداختن توی اتاق آدم خوارا نمیدونم کی بود اما منو از اتاق کشید بیرون اما گوشت دستمو از بیخ کندن خلاصه رفتم بلاخره طبقه ی 5 که دیدم که 7 نفرن دستشون شمشیرو چاقو میخوان منو بکشن منم یه شمشیر برمیدارم که اونارو بکشم اما هر چه قدر میزنم میبینم که زخمشون خوب میشه و باز میان طرف من آخرشم منو از وسط دو نصف کردن ...

این یکی از خواب های من بود وقتی از خواب پریدم خیس عرق بودم نفس نفس میزدم ....

اگر همینجوری پیش بره که داره میره باید برم یه تخت کنار پنجره توو آمین آباد بگیرم ....

 

پ.ن: بزارین براتون چند تا فیلم خفن معرفی کنم: REST STOP 1&2 ، WRONG TURN 1&2 ،

HOUSE، MIDNIGHT MEAT TRAIN ، TOOLBOX MURDERS  ، PATHOLOGY،

INSIDE، MESENGER.

+نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت14:5توسط ژوکر |
بی خوابی...
باز بی خوابی و کابوس شبانه به سراغم اومده......

این فکرای شوم که دارن عذابم میدن ....

بازدید وبلاگ به زیر خط فقر رسیده ....

به خاطر همین ترجیح میدم همون ماهی یه بار آپ کنم .....

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم دی 1387ساعت11:52توسط ژوکر |
شام غریبان یا جشن هالووین!!!

دیشب رفتم بیرون برای شام غریبان....

اما توی خیابوونا هر چیزی دیدم جز عزاداری ....

صدای قهقه ی خنده رو شنیدم اما صدای ناله ی گریه ای از کسی درنیومد....

خیابوون پر بود از دختر و پسر انقدر جمعیت جوونا که دسته دسته واستاده بودن زیاد بود که من تا حالا ندیده بودم....

من و دوستم هم یه بسته شمع روشن کردیم ....

اما چه فایده که حتی اشکی نریختیم و فقط توی تاریکی داشتیم به حرفای مسخره ی پسرا که هر کدوم چیزی میگفتن پوزخند میزدیم....

بعد از دو ساعت ولگردی تا 10شب توو خیابوون اومدیم خونه...

وقتی داشتم شب موقع خواب اتفاقات دو روزه گذشته رو مرور میکردم دیدم که روز تاسوعا و عاشورا جز با رفیقام گشت زنی توو خیابوونا و مسخره بازی کار دیگه ای نکردم....

پیش خودم گفتم حتماً با این کارام به بهشت هم میرم......

توی این شهر کوچیک که به پاریس کوچولو مشهور واقعاً فکر میکردم که توو خود پاریس هستیم و مراسم شام غریبان تبدیل به جشن هالووین شده بود....

و پسرا و دخترا که با جدیدترین مدل مو ، ابرو ، آرایش صورت و لباس هایی که همه مد روزه از صفحه های ژورنال 2009 ریختن توو خیابوونا.....

البته خودمونم جزیی از جوونا بودیم نمیخوام خودمو جدا بدونم اما اونا از ما بدتر بودن :-D

با این حساب موندم اون دنیا با چه رویی میخوایم دست به دامن خدا و امام ها و پیامبراش بشیم!!!

 

+نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم دی 1387ساعت19:57توسط ژوکر |
بوی آشنای محرم.....

کوچه ها سیاه پوش است...

از هر کجا صدای ناله و فقان می آید....

من در دل خود خون میگریم ..

در بوی اسپند گم میشوم ...

در میان جمعیت بُر میخورم ...

در میان آتش خیمه ها به دنبال پارچه ی نذری خود میگردم ...

در کوچه ها مردم به صف ایستاده اند برای غذای نذری حسین....

در خانه ی ما نیز نذر حسین میدهند اما من هنوز در میان کوچه ها و خیابان های سیاه پوش به دنبال آشنایی میگردم ..

آشنایی که مرا ببرد به گذشته ای نه چندان دور ....

مرا ببرد به کودکی ای که وقتی محرم میشد به دنبال دسته ها روانه میشدم ...

برای شربت در گرمای تابستان له له میزدم ..

اما حال سیاه پوش هستم و پارچه ی نذری به دست ...

و در میان نگاه های بی شرمانه ی این جمعیت به ظاهر عزادار به دنبال نگاه پاکی میگردم....

و در نگاه کودکی لباس سقا به تن آن نگاه پاک را میبینم....

دلم به لرزش می افتد و به پاکی آن نگاه خیره میشوم...

پ.ن: چه قدر خوب وقتی توی اوج ظلمات به سر میبری از اون دور دورا یه روزنه ی نور چشماتو میزنه....

+نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم دی 1387ساعت10:52توسط ژوکر |
سیم آخر
لحظه ی رفتن داره نزدیک میشه رفتن به ابدیت و پیوستن به خاطره ها ....

بدرود زندگیه جهنمی....

+نوشته شده در یکشنبه یکم دی 1387ساعت18:54توسط ژوکر |
داغونم....
گمون کردی بری خاطراهاتم میمیرن

روزای رفته برام رنگ سیاهی میگیره

اگه از ۱۰۰ بهار  و پاییز واسه تو گریه کنم

نمیتونم که تو رو همیشه از یاد ببرم...

+نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387ساعت11:18توسط ژوکر |
کپی پیست از زندگیم....

*ساعت 3 نصف شب زیر دوش حموم...

آب گرم و باز میکنم خون توی رگام با سرعت هر چه تمام تر به جریان میفته...

جوری که میخواد رگامو پاره کنه ....

میخوام درس بخونم مغزم ارور میده خسته ام ....

موهامو خیس خیس از پشت میبندم...

قطرات آب که میریزه توو یقه ام به لرزه میندازتم ...

سرد..سرد....

شروع میکنم به نوشتن اولین فرمول Asin(wt+….)  آه متنفرم از همه ی این درسا...

دفتر و با حرص میبندم و کلی فحش نثار روح بزرگ نیوتن میکنم....

 

*ساعت 7:30 دارم تند حاظر میشم که برم کلاس....

هنوز موهامو شونه نکردم ...

همه رو میریزم توو صورتم و میرم...

سر کلاسم ساعت رو نگاه میکنم 8:20 اما هنوز استاد نیومده.....

بلاخره میرسه 8:30 ملت رو گذاشته سر کار....

و شروع به تدریس درس خشک ریاضی میکنه....

امروز موهاشو فشن کرده پسره ی جلف حوصله شو ندارم...

منم موهام امروز فشن ، با یه حالتی نگام میکنه آخه دو هفته اس منو ندیده....

آخر میگه خانوم......شما چند جلسه غیبت داشتین؟

میگم 2 جلسه با یه لبخند..

میگه دیگه تکرار نشه باز هم با یه لبخند میگم سعی میکنم...

و دقیقاً زنگ بعدش سر کلاس نمیرم ...

و باز هم غیبت...

 

* بازم سر کلاسم ساعت 3:20 بعد از ظهر ....

از ساعت 11 صبح دارم یه سر زیست میخونم و مساله ژنتیک حل میکنم.....

داره حالم بهم میخوره از این همه DNA از این همه سلول از این همه آدم.....

هی انگشتر و از دستم در میارمو میندازم با هر بار این کار من دبیر که کنار من روی صندلی نشسته چشماش برق میزنه.....

پا میشه که بقیه درس رو بده دستشو میاره جلو که جزوه ی من رو برگردونه ببینه....

محکم با دستش میزنه به دستم اتودم پرت میشه جلوی تخته....

نگاش میکنم میخوام بهش بگم آقای ....یه خورده آروم تر ....

اتودمو بهم میده منم ازش میگیرم حتی تشکر هم نمیکنم....

من و میبره پای تخته واسه حل یه مساله ی مزخرف....

حل میکنم میشینم....خسته ام خیلی...

بلاخره آنتراک میرسه یه لیوان نسکافه میخورم ....

آروم میشم ....آروم...

 

*بازم سر کلاسم ساعت 7 شب...

برگه های تست فیزیک رو پخش میکنه......

از این درس حالم بهم میخوره متنفرممممممممم.........

درصدم رو میبینم 23% واقعاً شرم آوره ...

به درک...خسته ام ...این بار خیلی بیشتر...

مساله پشت مساله حل میکنیم ...

دیگه ساعت رسید به 8 شب ..

حرف آخر دبیر بچه ها جلسه ی بعد از کل نوسان امتحان......

اه ه ه ه ه ه ه میخوام گریه کنم ....

 

* راه میوفتم که بیام خونه...

بچه ها میگن بیا پیاده بریم با ماشین نرو قبول میکنم...

انقدر کیفم سنگینه نمیتونم بندازم روو شونه ام میگیرمش دستم...

دنبالمون کلی پسر کثافت ول علاف افتادن...

حتی به خودم زحمت جواب دادن به حرفای چرتشونو نمیدم...

بلاخره راه به پایان رسید با کلی شر و ور پسرا و دعوای یکی از بچه های ما با پسره ی عوضی...

 

* ساعت 8:20 شب بلاخره دیگه الان خونه ام...

تازه میخوام ناهار بخورم چون از صبح فقط یه لیوان نسکافه خوردم با چیپس...

تلفن زنگ میزنه...

گوشی رو برمیدارم لبخند روو لبام میشینه...

با این که خسته ام اما خستگیم در میره.....

 

* توی تخت دراز کشیدم ساعت 12:30 شب....

دقیقاً الان 21:30 ساعت که یکسره سر پا بودم....

دیگه هیچ حالی برام نمونده.....

 

*الان ساعت 9:30 فرداس......

دارم براتون از همه ی وقایع دیروز مینویسم ....

که بدونید دلیل نبودم یا نرسیدنم به این که به همه سر بزنم چیه....

خیلیا میگن بی معرفتم اما نه .....

دلیلش اینه که نوشتم...

خسته ام .....

اما به خاطر رسیدن به آرزوهام خستگی هم مهم نیست....
+نوشته شده در سه شنبه نوزدهم آذر 1387ساعت18:27توسط ژوکر |
آینه...
در آینه به چهره ی خود مینگرم... چهره ای که خاک گرفته است... مانند کتاب خاطرات پدربزرگ...
+نوشته شده در شنبه شانزدهم آذر 1387ساعت23:0توسط ژوکر |
حس میکنم زندگیمو نم برداشته
خسته ام از تکرار ثانیه ها دقیقه ها ....و ماه های تکراری ..

خسته ام از تکرار یکنواخت روزها از تکرار یکنواخت خودم.....

خسته ام از این خاطرات نم برداشته از تکرار تو....

خسته ام از این زندگی .....

خسته ام از این احساس مرده...

خسته ام از این دیوانگی مطلق از این جنون...

آری خسته ام از خود.....

+نوشته شده در شنبه نهم آذر 1387ساعت10:50توسط ژوکر |
کوه...
تا مه راه و نپوشونده نگام کن اگه روو قله سردت شد صدام کن یه رنگ مرده از رنگین کمونم من این پایین نمی تونم بمونم
+نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387ساعت23:59توسط ژوکر |
زنجیر...
دنیا که شروع شد زنجیر نداشت، خدا دنیای بی زنجیر آفرید، آدم بود که زنجیر را ساخت، شیطان کمکش کرد. دل، زنجیر شد، زن زنجیر شد، دنیا پر از زنجیر شد و آدم ها همه دیوانه زنجیری!
+نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان 1387ساعت22:17توسط ژوکر |
من به این صفحه معتادم
دوست دارم انقدر زیر بارون راه برم گریه کنم تا صدای ترمز وحشتناک یه ماشین منو به آخر برسون...
+نوشته شده در شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت16:25توسط ژوکر |
نمیتونم برم م م
برگشتم قلبم تاب دوری نداره....
+نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت10:42توسط ژوکر |
تولدم مبارک...

امروز، روز میلاد من است

دوست دارم بدانم

وقتی به دنیا آمدم

آیا آسمان این گونه میبارید

دوست دارم بدانم این چنین شب ظلمانی بود

دوست دارم بدانم گریه ام از شوق به این دنیا آمدن بود

یا از غم فراق و عذاب به این دنیا آمدن بود...

نمیدانم ....

که حکمت از دنیا آمدن و زجر کشیدن و ماندن چه بود!!!

 

پ.ن: 18 سال پیش روز 11آبان ساعت 11:30 شب بیمارستان مهر تهران دختری چشمانشو با گریه باز کرد....

 

+نوشته شده در شنبه یازدهم آبان 1387ساعت7:32توسط ژوکر |
زندگی دو جاده داره ...جاده ی سوم آسمان

سر دوراهی زندگی حق انتخاب داری

راه اول منتهی میشه به خوشبختی....

راه دوم منتهی میشه به ناکجا آباد...

و من که راه سوم را که بن بست بود انتخاب کردم که به هیچ جا راهی نداشت تا بتونم پرواز رو یاد بگیرم.......

 

+نوشته شده در جمعه سوم آبان 1387ساعت10:48توسط ژوکر |
هه ...هه

همیشه میگن:

بخند تا دنیا به رووت بخند....

اما نمیدونم چرا؟

هر چه قدرما خندیدم دنیا بیشتر اشکمونو درآورد.....

+نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم مهر 1387ساعت19:32توسط ژوکر |